|
یادداشت های یک کودک فهیم و نخبه(سابق) نفهم و انگل اجتماع (جدید)
|
یه دو سه هفته ای هست که این وبلاگ کپک زده!خدا رو شکر!دارم عادت میکنه به ترک و این خیلی خوبه!!!:دی.تازه عنکبوت های مجازی این مرزو بوم هم خونه و کاشونه میخوان به هر حال.
این آپ رو مدتهاست که میخوام بنویسم و هر دفعه یه چیزی بهش اضافه میشه،چون میخوام مثل محرمانه های n شماره پیش چلچراغ بنویسم(البته من کی باشم که بخوام مثل آقای سعیدی یا ژوله یا آخرین محرمانه نویسشون بنویسم!؟ولی دلمون رو پاک میگیریم و اندکی کار پاکان را قیاس از خود...)
گرچه در همین لحظه حالم بسیار درون قوطی میباشد؛و این حال گرفتگی رو کسانی میتونن درک کنن که حداقل یه هفته ای از برادر بزرگشان دور باشند.عجیبه (چون من تا پارسال فک نمیکردم که مهدی برام مهم باشه)ولی با این حال من تا سه هفته بعد عزا گرفتم!خداوند هیچ کسی را از خانواده دور نکند(البته ایشون با اراده خودشون رفتند)ولی در هر حال،فکر کنم خواهرهای کوچکتر خوب درکم کنند...بگذریم..
انتقاد هفته:
این پررنگ ترین چیزی بود که تو این هفته هی روی سلول های خاکستری مخلوط با گچ من قلت میزد و خودشو نشون میداد!
من ابراز ناراحتی میکنم که چرا دارن سمپاد رو نابود میکنن،و اصلا حواسم به این نیست که بچه های سمپاد مدتهاست نابود شدن!نه از لحاظ فکری و مخی و گچی،(گرچه خلوص گچ و سیمان جمجمه هامون روز به روز بالا میره)بلکه از نظر رفتاری!!!بابا سمپادی هرچی نداشت شعور احترام به معلم داشت!شعور جلف(ببخشید بابت استفاده این کلمه)نبودن رو داشت!چیزهایی که من الان تو پایمون علائم نابودی و نیستی ش رو میبینم!بعد من ناراحت میشم میگم چرا هیچ سمپادی ای غصه به دلش راه نمیده بابت این ویران شدن سمپاد!و نمیدونستم که از ریشه درخت داره میپوسه(من در این زمینه خیلی رکم!)
دوستان (!!!)محترم هم کلاسی،اولا که به شما هیچ ربطی نداره که معلم چه رنگی میخواد بپوشه و چه رنگی رو انتخاب میکنه برای پوشیدن!من همون روز تو سرویس خاطر نشان کردم که اگه معلم شما لباس بنفش با خال های زرد و یقه و سر آستین یشمی هم بپوشه شما حق اعتراض ندارید!حتی برای اینکه بگید حواستون پرت میشه!اینکه لباس معلم همیشه صورتیه و از این حرفا که جلفه و اینا به شما واقعا واقعا هیچ ربطی نداره!چه برسه به اینکه بخواید به هر دلیل مزبوحانه ای(املا؟!)که خودتون اونو به نام های دست انداختن،انتقاد سالم،تفریح و سرگرمی،دور هم بودن و ... کل کلاس رو صورتی پوش کنید که چی بشه.اینکه جناب نجفی نزدند و شما رو با نیمکتاتون یکی نکردن از نظر من و چند نفر دیگه جای تعجب داره و از باجنبگیه زیاد ایشونه.و گرنه من حق میدم بهشون اگه همه رو حتی اونایی که صورتی نپوشیده بودن رو بندازن بیرون!چون یا در دل با شما راضی و هم پیمان بودن،یا نتونستن به شماها مفهوم زشتی این کار رو بفهمونن!(که این هم گناهی ست)یا نرفتن شما رو لو بدن که بلکه این مسخره بازی قبل از ورود معلم و رنجش وی جمع شه!(در این مورد حقیقتا فکر میکنم که خائن بودن اصلا چیز بدی نیست.هر چند که خودمم رو خیانت و خائن بود تعصب دارم)
خلاصه اینکه کارتون واقعا زشت بود.واقعا زشت،و در اونروز و سر اون کلاس من واقعا میخواستم گریه کنم.برای از دست رفتن ارزش ها(نگید که حالا این کار که ارزش ها رو نابود نمیکنه!این یه نشانه است و یه گام اول!)کجاست زمانی که حدیت حضرت علی (ع) مطرح بود که :هر کس به من واژه ای آموخت مرا بنده خویش ساخت ؟!!؟!واقعا ما داریم به کجا میریم!؟یا اون رفتار پیش 4 ای ها با آقای سلیمانی!؟یا رفتار پیش 1 ای ها!
این حرف من ربطی به شوخی ها و جو شاد کلاس ها در حالت کلی نداره،میشه شاد بود و بااحترام.اما گاهی به نظر میرسه که گلیم ها به قدری آب رفته اند که پاها از آن بیرون آمده اند.
ملت!!!ما داریم کجا میریم!؟!!؟این رو به من بگید!
آزمون هفته:
چیز خاصی نمیتوان گفت جز اینکه اختمالا قیافه من باید سر آزمون دیدنی باشد،یک قیافه در هم رفته و یک موجود به هم پیچیده.که نه میلرزد و نه اشکش میاید.ولی درماندگی،اضطراب و عجله از نگاهش پیداست.
آقای مظلومی بعد از دیدن کارنامه شاهکارمان(مخصوصا درصد فیزیک درخشان!و درصد دیفرانسیل و زبان درخشان تر!!!)کمی(!!!!!)تعجب نموده و خشن گشتند!که البته حق مان بود که سر نتایج آزمون جامع یکی دعوایمان کند!که چون هیچ کس نکرد ،شخصیت سوممان زحمتش را کشیدند.(هر چند که شخصیت دوم تلاش زیادی کرد که منصرفش کند)
و در سرویسی که بدترین رتبه اش 2 تا بعد از تو است و رتبه 2 ویک رتبه زیر 30 دیگر هم آنجا هستند مینشینی و از دوستان مرتبا میشنوی که وای چقدر فیزیک آسون بود!(در حالیکه تو کابوسی زنده با فیزیک داشته ای!!!)و اعصابت خورد و باورت محکم تر میشود به این که تو کلا یک موجود ابله سفیه نادان بیش نیستی!(و اگر بدانید من از یک شنبه تا الان چقدر به تغییر رشته یا رفتن به فنی و حرفه ای یا کاردانش فکر کردم!اینقدر این شخصیت سومم زیر گوشم میخواند که تو که کامپیوتر دوست داری خنگ من،از فنی هم میتونی کامپیوتر بخونی!برو فنی و اینقدر خنگیتت رو به رخ همه نکشون!
توضیحات اضافه اینکه»»»»»من رتبه ام تو آزمون جامع کلا شده54و این شخصیت سوم من یه ذره زیادی بدبینه.
در این رابطه هیچ فعل و واژه ای جز گند زدم برای من صدق نمیکنه،رهایش کنیم.
هندسه هفته:
میبینم که کلاسای هندسه هر دفعه از دفعه پیش گهر بارتر و شاداب تر میگردد!الهی شکر..شاید بتوان با کمی اغماض و پاک گرفتن دل این تعبیر دوستان را مبنی بر آب شدن یخ آقای کاظمی صحیح دانست!:دی
سه شنبه هفته:
من کلا از دوتا سه شنبه 7.13 و 8.12 خیلی لذت بردم!:دی!با آمدن 9.11 و 9.10 و 10.10 میتوان متوجه شد که آیا مربوط به سه شنبه هاست یا مربوط به جمع روز و ماه که بشود 20 یا هردو!؟
به علت نداشتن وقت این آپ ا(که ادامه داشت)به اتمام میرسد.
تا کپک زدایی بعدی خدانگهدارتان باد.
*کلی حرف داشتم برای این روز بگم ولی چون هم به بابابزرگم قول دادم که حرف سیاسی نزنم،و هم اینکه دیگه وقتی نیست نمیگم.ولی دانش آموزان عزیز روزتون مبارک.امیدوارم زنده (و سالم )باشید.(کلا همه!)
در ضمن نام مدارس دخترانه سمپاد از فرزانگان به طلایه داران تغییر خواهد یافت.
من نمیتونم چیز دیگه ای بنویسم.فقط میتونم بگم تسلیت میگم،به خودم،و به همه سمپادیان عزیز.
ما همه میدونیم زیر نظر آموزش و پرورش رفتن یعنی چی.
تسلیت میگم
یاد شعر احمد درویش میفتم
دستهایش را به سنگ مردگان بستند و گفتند: تو قاتلی......از بندرگاه هایش راندند،زیبای کوچکش را ربودند و گفتند تو آواره ای.
...
بیشترین چیزی که این وسط منو خورد میکنه اینه که وقتی دوست دارم خون بگریم و دلیلش رو ازم میخوان و بهشون میگم،اغلب هم پایه ای ها و فارغ التحصیلان میگویند که از ما که گذشت،ولش کن.
چطور ول کنم 7 سال از بهترین سالهای زندگی ام را؟!
چطور رها کنم خاطرات این 7سال را،دل بستگی ام را،رویاهایم را!؟
چه بد نسلی بودیم برای سمپاد عزیز
حاشا که از این نسل دفاعی به پا خیزد!بر سازمان خودش...
البته من این خبر رو از چندتا منبع شنیدم.امیدوارم که موثق نبوده باشند!
هــــــــــــــــــــــــــی....
حرف خاصی بر دل نمیاد که بگم ولی خب میگم
1:ما توسط آقای ص مثله میشویم!جدی میگم!یک هفته است که داریم مشق ها رو تصاعدی کم میکنیم!که مثلا وقت تست زنی داشته باشیم میانگین کلاس بره بالا!الان نمیدونم والا،اگه استاد(باهاره)و یاسمین اینا خوب نزنن میانگین کلاس احتمالا زیر 50 میره!البته خب تقصیر فیزیک پایه است بیشتر!من شکست نخونده بودم!
2:دوستان از سر جلسه میان با چنان اشتیاق و شور و التهابی میپرن سر تصحیح پاسخ نامه لعنتی که آدم مطمئن میشه که همه خوب دادن جز خود ...اش!که جرات تصحیح نداره که نفهمه چقدر گند زده!یعنی اگه دوربین برداری از دم در جلسه(کلاس ها)تا تو راهرو بگیر و بعد حیاط و کوچه و حتی یکی از هم سرویسان گرامی داشت تو سرویس دست به این عمل شنیع میزد که سه نفری به جونش افتادیم و تهدید ش کردیم ،آخرش هم جلو نشست و حل کرد!بعد یکی از متفقین داشت خیانت میکرد و میخواست صحیح کنه که دو نفر باقیمانده له اش کردیم!چون اصلا اعصاب نداشتیم!(البته من تو سرویس مون نخون ترینم!سایر دوستان زیر 20 میشن یا مثلا زیر 30 بعد من...هی بگذریم.
3:سر امتحان ،سر عمومی ها که هیچی،سر اختصاصی ها آدم نمیدونه از کدوم بلا شروع کنه!وقتی هر چیزی رو مثل همستر یه گاز زده باشی و نصفه خونده باشی همشون کابوس میشن واست!
4:تو راهرو به جالت :دی میای پائین!که همه فکر کنن خفن دادی،که 1 اولا سوال پیچت نکنن!2 بین یه عده خرخون گیر افتادی ،هیچ کدوم تصور نمیکنه که تو از اونا بهتر داده باشی،ولی این حالت :دی باعث میشه که در اون لحظه به تصور مساوی برسه!
5:نه تو مدرسه،نه تو خونه،نه هیچ جای دیگه ؛هیچ کس بهت باور نداره!داری کم کم به خودت نامه مینویسی،با خودت جرف میزنی!تبریک میگم؛دیوونه شدی!:دی
نمیدونم،باز آزمون جامع و باز خل شدن!میگم اگه ندم شاید روز کنکور باور بیشتری به خودم داشته باشم.
کلا نمیدونم.هر کسی برام مشاور میشه ولی هیچ کس اون طوری که من هستم واسم برنامه نمیریزه.پس چرا خودم قبلا با برنامه خودم موفق نسبی بودم؟
نمیدونم.(الان دقیقا حالت آقای کظ رو دارم وقتی که مسئله ای براشون اهمیت نداره یا ما بیخودی سوال میکنیم!یا کلا همون مود همیشگی شون!آخی!)
به جون خودم دیکگه تا مدتی نمیام.که این افتضاح ها رو جبران کنم!اگه زودتر از یه هفته دیگه آپ کردم نامردم!
پ.ن:من اخوان ثالث خیلی دوست دارم!به مامانم میگم مادر میخوام بعد از کنکور تمام کتابای اخوان رو بخرم بخونم ،میگه بعد از کنکور باید بریم تیمارستان ببینم مخت آسیب ندیده باشه،میگم چرا!؟میگه چن میخوای بعد زا کنکور کتابای اخوان بخونی.پیدا کنید پرتقال فروش را!
خدانگهدار
من واقعا شرمنده ام که سه روزه پشت سر هم آپ میکنم!
فقط میخواستم به یکی از حال و حول های مدرسه اشاره کنم.که ساکنان مدرسه(یا هر شخص دیگری با داشتن فضای مناسب میتونه به این عمل اقدام کنه!
از دم سایت،رو به پله های طبقه ما پیشا که طبقه آخر باشه.به حالت دو گارد بگیرید.با سوت فرضی در ذهنتان شروع به دویدن کنید(نمیدونم سرعت شما به من میرسه یا نه ولی با نهایت سرعت بدوید!نهایت سرعت ممکنه تان!بعد در حالیکه دارید به مرگ توسط پله،یا رولت شدن نزدیک میشوید گام های تان را با تفکر بیشتری بردارید.یک گام قبل از اینکه پای تان به پله برسد کله و بالاتنه را رو به بالا کنید(این کار به سختی صورت میگیرد.دفعه اول با یک راهنما انجام دهید!:دی)و با همان سرعت ادامه دهید و از پله ها بالا روید.البته سر پیچ پله ها کمی سخت است ترمز کردن،توصیه میشود با همان سرعت بپیچید و به بالا روید و بعدا در طول راهرو با فراغ بالی ترمز کنید(البته بدون برخورد های جانبی!)
به شخصه سر اون مرحله بالاکشیدن احساس بلند شدن هواپیما بهم دست میده و سر بالا رفتن از پله ها خداییش یه حالت رو هوا راه روی رو حس میکنم
برای این کار یه راهروی طویل و یه پلکان با تعدد پله مناسب مورد نیاز میباشد!
دوست عزیز ،پردیس(دوم) یک کیس تصادفی برای این آزمایش جان افزا بودند!یعنی که کلاس دیر شده بود و من برای جلوگیری از برخورد های ناخواسته در پیچ راهرو اصلی(که پل آن ساختمان هم در آن میباشد!)وی را به طرف پلکان پشتی سوق دادم!و بعد محبور به دویدنش کردم!(آخی!)(آخه هندسه داشتیم.اونا هم فیزیک داشتن فکر کنم)بعد خیلی سریع از لابه لای حمعیت تابَش داده و بر سرعتش افزودم(البته این کار برای پردیس مگس وزن ممکن است!برای آرمیتا و بهاره فکر نکنم عملی شود) بعد سر پله ها همان دستورالعمل ها را بهش دادم و خودم کله اش را به بالا کشیدم(خیلی مواظب بودم!آخه پردیس شکستنیه!)و الی آخر.بعدا پردیس گفت که احساس take off داشته!اینم اثبات!
ولی بازهم اصلا توصیه نمیکنم که انجام دهید مگر اینکه مثل من در بار اول کلا از حانتان گذشته باشید و اعصابتان خورد باشد و دیرتان هم شده باشد!
والسلام!
یه تیکه بیمزه هست که تو اغلب فیلمهای به اصطلاح کمدی تا طرف میگه من این کارو نمیکنم (یامیکنم)تق میره سکانس بعد که طرف میزنه زیر حرفش و اینا!
الان شاید وضعیت مشابهی باشه!البته ابنا ادامه پی نوشت های آپ قبلی ان!لذا توصیه میشه که ر ک ب آپ قبل و بعد این رو بخونید!(خب سخته دیگه بخوام ویرایشش کنم!)
پ.ن10:شنیده شده که بعضی ها خشن شدند!جل الخالق!همان قضیه آخرالزمان!(البته آرمیتا میگه که این وضعیت تازگی نداره!)(ولی بازهم چه هیجان انگیز!:دی)
پ.ن11:از اونجائی که تو دفترچه اول دوما زدن فکر نکنم سری باشه دیگه،پس میشه راجع بهش حرف زد.آقا امسال تو مدرسه ما برای دلیل های خود اتکایی و حق مسلم ماست و غیره سری مسابقاتی قراره برگزار بشه به نام فرامک(درست تایپ کردم)که یعنی فرزانگان الکترونیک مکانیک و کامپیوتر.که البته مایه شادی و غرور و غیره و ذلک ماست که ما هم از این چیزای خارجکی که همش حلی ها داشتن داریم ولی در رابطه بانام.....نمیدونم،نظر من هم در حد وزش بال مگسی برای کسی اهمیت نداره ولی اون موقع ها که هنوز جوان بودم(سال سوم) با دوما تصمیم گرفتیم و عزممون رو جزم کردیم که یه حلی نت برای خودمون رقم بزنیم!از تمام مراحل کار فقط اسم مسابقه آماده شد!:دی (آخه حالا دوما رو نمیدونم ولی من ؟سرور؟حکم؟!)خیلی قشنگ بود و ما کلی به این اسم اجنبی مان افتخار میکردیم!(frzpc) که مخفف farzanegan programming competition هست!ولی خب نه!زشته چرا از این اسامی قبیح استفاده کنیم؟!از زبان بیگانگان!نچ نچ نچ نچ!به همان فرامک اصیل رجوع میکنیم و کسی نظر شاگردان مدرسه را هرگز نمیپرسد!
پ.12:دوستان ،ملت !جمعیت!بابا سر کلاس پیش دانشگاهی حرف سیاسی نزنید!اگر هم سر بحث باز شد سریع ببندیدش و گره بزنید!پاک سازی میشید ها!؟از ما گفتن بود!خطر داره!دوره زمونه اساسی مصداق زبان سرخ و سر سبزه!
پ.ن13:من خیلی این رو دوست دارم!عدد 13 رو میگم!کلا روزای 13م (جز 13 به در) خوش میگذره!نمیدونم چرا ولی همیشه کلی اتفاق خوب و دیدار خوب و خجسته و فرج و مبارک و میمون در 13م ها صورت میگیرن!(حالا فامیلی من مورفیه یا نه!؟)
یه آپ شد؟!
خدافظ!
پ.ن پ.ن :این جمله رو یه جائی خونده بودم :چاق ها چون گنده ان دل گنده ای هم دارن!خیلی خوشمان آمد!البته نویسنده اش هم موجود پررویی بوده ولی خیلی خوب بود!آخی
پ.ن:سپیده جونم چه خبر؟1
من قبل از هر چیز در اینجا تبلیغات کلاسمون رو بکنم!آقا!ملت،اگه به قول آقای نج غمی غصه ای گرفتاری ای چیزی دارید کافیست به کلاس ما بیایید تا برای مدتی کوتاه الکی خوش شوید!البته کلاس ما برای موجودات درس نخوان و تنبل (دقیقا عین این بنده نگارنده!)ضرر زیاد دارد زیرا موجودات خرخوان در آن زیاد بوده!و همین ها شاد هستند!که خوب حق شان است باید هم شاد باشند(میگم خرخوان مدرک دارم!اعتراف یکی از خودشان!جناب استاد باهاره!)ولی بقیه نباید شاد باشند!ولی چون در این کلاس جمعیت خرخوانان بر جمعیت خرنخوانان و نخوانان کلا میچربد در نتیجه آنها هم اغفال شده در تیه ضلالت و گمراهی فرو رفته و تا خرخره غوطه میخورند!
ولی خوب از کلاس ما میتوان نتیجه گرفت که آدم اگر درسش را بخواند هم صبح ها شنگول است و هم عصرها!به جان خودم انرژی فعال سازی بزن بکوب کلاس ما فقط سه بار(تک بار!)کف زدن میباشد!توسط یک نفر هم کافیست!در موقع عصر این تعداد به 5 میرسد!و باور کنید کافیست به کلاس ما آمده و این عمل را انجام دهید !یعنی گروه موزیک با تپل و ساز زهی و کف و الی آخر به راه میفتد که همان نقش گمراه کننده را دارد!حتی وقتی که بعد از زنگ عربی بوده،و تو کلا مخت خواب است و استند بای کرده ای!ناگهان صدای کف و سوت و.... و ما :چی؟!جل الخالق!دوستان هنوز لاگ این تشریف دارن!؟این وضعیت از 203 بوده!!و آن موقع این جانب و عده ای دیگر :نه نکنید زشته و اینا،سال سوم در 303:بچه ها الان اکبری میاد ها یه خورده آرومتر!به این نماینده بدبخت گیر میده!و امسال است که ما اغفال شده ایم(البته در حد کف زدن!)(خب دیگه ببینید در چه حد این تبلیغات سو دشمنان قوی بوده که طارطاروس هم زیرمیزی کف میزند!(عاشقتونم بچه ها!واقعا بی نظیرید!)
خب نصف صفحه شد تبلیغ!
عرضم به حضور منور و مجللتان باشد که روزی روزگاری فاطمه ای بود که پیش شد!و همین پیشی شد(میو) سبب رفلکس های باحالی از دور وبر شد!یک عده گیر میدهند و عده ای باورشان نمیشود که فاطمه زهرا پیش شده!(آخه واقعا من الان باید چندم باشم که باورشون نمیشه!؟)و عده ای دیگر به نحو باحالی اینجانب را کنکوری حساب میکنند!یعنی کنکور داده !از تلفن هایی که تا یک ماه بعد از کنکور به خانه مان میشد بگیرید تاهمین امروز که در راهرو مشغول کشتی گرفتن با بهاره بودم و در مرحله کشیده شدنش روی زمین خانم آذ رد شده گفتند تو این مدرسه رو ول نمیکنی؟!اینجانب هاج؟!که جان؟!مگه ترک تحصیل کردم!؟بعد گفتن مگه کنکور ندادی!؟منم :نه!بعد هم اینکه من پارسال توسط ایشان پیش فرض شده بودم!(نتیجه:من از پارسال پیر بودم/(آریمتا یادته فکر میکردی من فارغ التحصیلم؟!)جوانی کجائی که یادت بخیر))
ولی با تمام معروفیت پیش ها به پیری باز هم ما بودیم که با وجود عدم اجباریت برای شرکت در برنامه صبجکاه اومدیم پائین!هرچند که من رفتم و با دومای جوان(!!!!)و شاداب نشستم ولی سایر دوستان لق لقی و پیری مان رفتند و در شبه ایروبیک شرکت جستند!دود از کنده بلند میشه!بزن به تخته!!!!
از هر چی امتحان تپل است متنفرم!چرا اینقدرآدمهای تپل دوست داشتنی اند و امتحان های تپل نفرت انگیز؟!
یک روش جدید حفظ شعر!که فکر کنم 4235345 نفر تا به حال ازش استفاده کردن(جدید!)اونم اینه که شعر کذایی را با صدای خود ضبط کرده و اینقدر گوش دهید تا بمیرید نه منظورم اینه که حفظ شید!اینجانب نشسته و اول در شهناز با شعر سنایی و حافظ و سعدی شوری به پا کردم!(از درس خسرو)و بعد مثلا مست و هشیار با صدای دوبله خوانده شده و گویی بط سفید جامه به صابون زده است با صدایی مناسب برای قصه شبی رادیو!باحال ترین قسمت اینه که عمل کرد!و من الان همه رو جز اون شعر آخریه که مال اوستا نامیه حفظ شدم!ولی توصیه میکنم این کار را در خانه خالی انجام دهید و بعد با هدست گوش دهید!اعضای خانواده گناه دارن!
واقعا برای اولین بار از اعماق قلبمان از ننوشتن مشق شرمنده شدیم!مشق هندسه مان ناقص بود و میز اول و بدبختی!بنا بر قوانین مورفی(که واقعا نمیدونم اسم مورفی قرائی نبوده یا احیانا اسم من مورفی نیست؟!)همون روزی که مشقت رو نصفه(ننوشته)نوشتی دفترت رو میخواد!بعد آن چنان ترسناک،باهیبت،مظلومانه و غم انگیز(این همه صفت رو با هم میتونید تصور کنید؟!)گفتند که ننوشتی ؟که من در همون لحظه حقیقتا از اعماق وجودم خواستم که آب شم و زمین منو ببلعه!(جرا این فایر فاکس شکلک ها رو ساپورت نمیکنه؟!من الان میخواستم 20 تا از اینا بزنم :(( )
خیلی هیجان انگیزه که معلم های سال قبل(و با وجود 201 )سالهای قبلمون رو میبینیم !و هیجان انگیزتر برخورد هایی که صورت میگیره!میخوام بنویسم ولی ساعت داره میگه 5 دقیقه بیشتر وقت ندارم و باید جمع کنم جل و پلاس رو!)
معلم کامپیوتر دومها(که خیلی بهشون ارادت دارند،داریم،دارید و ..)امروز کلی دعوایشان نمود!من کلا یادم نمیاد همچین اتفاقی هرگز در پایه ما افتاده باشه!(حیف!خیلی هیجان انگیز میشد!حتی اگه طرف خطاب خودم بودم!)اولش این جانب خواستم عرض ارادت و خبیثی نموده و برم بگم که بیشتر دعواشون کنید!ولی خوب ما بزرگ شدیم و به قول جناب مظ دیگه 3 سالمونه!پس این حرکت رو انجام نداده سر خویش گرفته ،پیلوت رفته ،ساندیس گرفته و برگشتم،و دیدم هنوز هم مشغول دعوا شدن هستن(آخی!)بعد هم شنیدم که بازهم دعوا شدند و تهدید به شرکت در المپیاد!؟من:چــــی!؟بهاره:همین دیگه!خلاصه اینکه اگر واقعا موفق شوند که همه این دوستان را به سمت المپیاد هدایت کنند شاهکاری است خبیثانه و ظالمانه!هرچند که من با این دیدگاه خرد خویش چیز خاصی سرم نمیشه ولی بازهم...اه!نمیدونم!واقعا چرا همشون باید المپیادی بشن خوب؟!
ساعت میگه پاشو بساطت رو جمع کن!(ساعت سخنگو!)
خدانگهدار(البته بعد از پ.ن ها)
پ.ن 1:برای چی؟!برای کی؟!
پ.ن2:از اون جائی که برای من اکشن و ریکشن فرقی نداره(به شخص مقابلم بستگی داره!) و کلا ضایع میباشم ؛همه اکشن ها و ریکش های مرا به بزرگی خود ببخشید و ندید بگیرید!
پ.ن3:سپیده!ممنوع التلفن شدیم!
پ.ن4:آریمتا!؟....آخی!
پ.ن 5:یکی جان کی هستی شما!؟
پ.ن6:دقت کردی 9 بار عدد 6 رو تو اس ام فشار بدی چی میشه!؟با فاصله معین!چقدر شیطانی!:دی
پ.ن7:حیف تو این شماره به این مقدسی میخوام یاد آزمون جامع کنم!هی هی هی...
پ.ن8:به یادتان هستیم،خواستید به یادمان باشید!نخواستید هم نباشید!به هر حال اگر یاد یاد باشد یادها در یاد هم خواهند زیست!چی گفتم!
همین!:دی
تا مدتها آپ نمیکنم!(ان شا الله)(حالا مثلا:فردا:سلام1من آپ میکنم حالا!)
پ.ن9:برادر محترمه در رابطه با رجکت کردن من درخواست دوستان در رابطه با شرکت در ای سی ام را گفت که اگر رجکت نمینمودم از خانه باید کوچ میکردم1چقدر رمانتیک و مهربانانه!(آرمیتا ،نظر تو راجع به نظر یه نفر در این باره چیه!؟)
امروز دوشنبه به عنوان روز ضایع بازی،دادن سوتی ريا،گند زدن و غیره در جریده عالم...نه نه..نه جریده خاطرات ما ثبت میشه(ثبت است در جریده عالم دوام ما)
یعنی واقعا ظهر اینقدر اعصابم از دست خودم خورد بود که موقع اومدن به خونه به یه دیوار سیمانی از عصبانیت لگد زدم و رفت تو!(نه بابا رستم هم نیستم!کامل خشک نشده بود!)حالا بیا این افتضاح رو درست کن!در رفتم ولی قبلش با ماله ای که اون کنار بود اومدم صاف کنم که بدتر زدم افتضاحش کردم!(ملت دست به سنگ میزنن طلا میشه !ما چی!)
حدا از ناقص بودن مشق زبان،امروز با شنیدن خبر دو زنگ ادبیات دلگیر شدیم!چون تمام باربری مان به هدر رفت(حداقل اینکه یه کلاسور گنده زبان+کتاب زبان پیش سیمی شده با کاغذ اصافی!+کتاب گنده شبقره را ما امروز به سان الحمار یحمل السفار بر دوش کشیدیم و الی آخر!)(تازه فری نیز دفتر دیف یغورمان را آورد که بر این باربری به حق نقش عمده ای داشت!)
فعلا که خاله مان امشب به خانه ما تشریف فرما شده و دارد کاسه داغ تر از آش میشود!
من نقدا میرم!
این آپ اصلاح میگردد!
خدافظ
پ.ن:من واقعا واقعا واقعا واقعا و خیلی خیلی خیلی خیلی بابت راکشن های امروزم عذر میخوام!خیلی خیلی خیلی!:((
پ.ن:آرمیتا!؟:((
پ.ن:سپیده جان چطوری بابا؟!بعدا واست ماجرای این آپ رو کامل توضیح میدم!فیزیک هالیدی چطوری؟!تا کجاش رفتید؟!
به تمامی گل هایی که امروز بعد از سه ماه زیر باد کولر بودن بلاخره به مدرسه نزول اجلال فرمودند تبریک میگیم!
به شکوفه های محترمی که دیروز رفتن مدرسه هم همینطور!
و به پیش دانشگاهیان پر پر شده ای که فردا به مدرسه میروند عرض تبریک و تسلیت توامان داریم!چون به هر حال عشق به مدرسه موجب اشتیاق است و دروس و تساتیت و بلایایی پیش دانشگاهی عاملی است که با اشتیاق مخالفت میکند!در هر حال چون راهی جز این نبود ما سر خویش گیریم و به مدرسه تشریف فرما میشویم!(چه رویی!)
علی ای حال چون گزیری و گریزی نیست و باید مشق ها تکمیل باشد به سوی آخرین هایشان پر میکشیم!
فقط آمدیم که روز اول مهر چیزی گفته باشیم!:ذی
خداحافظ!
پ.ن:اما خداییش از هر جهت در نظر بگیریم برآیند تمایلات به سمت مدرسه رفتن است!و از فردا دوباره همه چیز شروع میشود!
پ.ن1:گل های غیر پیش دانشگاهی عزیز(فکر کنم فقط خطاب به تو باشه آرمیتا جان!!!!)مدرسه خوب بود؟:دی
پ.ن2:جوان پرپر شده عزیز،سپیده گلم(پرپر شده منظورم مرگ نیست خداینکرده)آخی؛تو که الان یه هفته است داری میری دانشگاه!
هی ماه رمضون امسال هم داره میره!
امسال با پارسال برای من کلی فرق داشت،پارسال که 10 روزش مال مدرسه بود و افطاری مدرسه و احیا مدرسه (برخلاف امسال)با تکلیف من بر درست کردن افطار و پختن غذا و بعد استفاده از اعضای خانواده به عنوان چشنده غذا(همون موش آزمایشگاهی!)ولی امسال،مدرسه در خانه و تست تا ساعت 7 و بعد بیهوش شدن تا افطار!و افطار هرچه که روزی میرسید!(هرچند که مامان بزرگ آدم میتواند یک حال اساسی برایش بفرستد!بسته هفتگی شامل دو یا سه تا از گزینه های:آش ،قرمه سبزی ،گوش فیل،کتلک ،فرنی و شیر برنج!و کلی دیگه !)
الان نیومدم باز راجع به رمضان بحرفم!نمیدونم شاید این گشنگی حواس رو هم از بین میبره!
گفتم سفر نامه مینوسم (در ادامه مطلب میخونید!)ولی خب در کل این سفرنامه اصلی نیست و دوستان میتونن با مراجعه به این جانب متن کامل را اخذ نمایند!(هرچند که فرق های جزئی ای داره)
من بعد از نوشتن این سفرنامه تا دو سه قرن وبلاگ نمیام که آب ها از آسیاب بیفته،طرف سایت هم ظاهر نمیشم!:دی
دوش وقت سحر از خواب نجاتم دادند وندر آن کله سحر هندسه یادم دادند!
معاشران گره از سوال باز کنید شبی خوش است به تست هندسه اش دراز کنید
حضور خلوت درس است و غافلان خوابند تستی زنید و نکته ش ز بر چو آواز کنید
آقا سفت بود!!،نه جانم آجر چرا پرت میکنی؟!ببخشید خب!:دی
خدافظ
فقط میخواستم یه قسمتهایی از دعاها رو بزارم٬که با هم بشینیم روشون فکر کنیم.و واقعا فکر کنیم.فقط فکر..![]()
ولی چقدر جالب میشداگه حافظه هامون قد میداد که دعاهای روزانمون هم شامل اینا بشه!
(یا اصلا دعای روزانه ای داشته باشیم که شامل اینا بشه!)
و از اونجائی که میدونم دوستان مثل این بنده حقیر زبان عربی توپی دارند و نگفته بلبلانه عربی سخن میگویند
معنی شان را به زبان لطیف و قابل درک فارسی زیرشان درج مینمایم!![]()
الهم انی امسَیْت لک عبدا داخرا٬لا املک لنفسی نفعا و لاضرّا
خدایا من شام کردم(یعنی روزم به شب رسید)درحالیکه برای تو هستم بنده ای خرد و خوار،که مالک نیستم برای خودم نه سودی و نه ضرری
(ادامه این دعا هم خیلی جالبه!این اولش بود)
اعوذ بجلال وجهک الکریم،ان ینقضی عنی شهر رمضان٬او یطلع الفجر من لیلتی هذه،و لک قِبَلی ذنبٌ او تبعةٌ تعذبنی علیه
پناه میبرم به جلال و شکوه وجه کریم ات٬ از اینکه سپری شود ماه رمضان از من٬ یا صبح امشبم بدمد٬درحالیکه از ناحیه من گناهی یا بدی یا دِیْنی توراست که برآن عذابم کنی.(
)
و اجعلنا من المرحومین و لاتجعلنا من المحرومین
و ما را از مرحومان(رحم شدگان) قرار ده و ما را از محرومان قرار مده
و افعل بی ما انت اهله و لا تفعل بی ما انا اهله
وبا من رفتار کن به نحوی که شایسته توست و با من رفتار مکن به نحوی که شایسته و سزاوار من است(من عاشق این قسمتم٬جان من یه بار دیگه روش فکر کنید!)
این شبهای قدرم سپری شد و ما در خواب غفلت و جهل ماندیم و پرونده سال بعدمان را ننگاردیم٬یا کاری شایسته نگارش درآن نکردیم(حداقل من یکی میدونم که نکردم(ما عبدناک حق عبادتک))
خداییش عجیب نیست که خیلی از اوقات تا میای یه دعا بخونی بعد از ۱ ساعت خوابت میگیره ولی یه کتاب جدید که بیاد دستت تا ۴ ساعتم مشتاقانه داری ادامه میدی![]()
!؟!؟متاسفم برای خودم که خیلی از فرصت هام رو همینطوری از دست دادم![]()
التماس دعا![]()
خدانگهدار![]()
پ.ن:منتظر یک آپ طولانی باشید!(سفرنامه(!!)دوشنبه در مدرسه!
)
امشب رحمت دوست جاریست، مانند رود، نه! مانند باران، اگر دلتان لرزید، بغضتان ترکید، کسی اینجا محتاج دعاست، اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنید

من نمیدونم واقعا چی بگم!وقتی که خدا توی قرآن به اون باعظمتی میگه ارزش این شیها بیشتر از 1000 ماهه من خرد نپخته هیچ ندانسته درباره این شب ها چه سخنی برانم که در فهم من بگنجد و در شان این شب باشد!؟
هیچ داد سخن نتوان راند جز آنکه بگویم تمنای وصال کنیم از حضرت دوست و معشوق ابدی مان.از او خواهیم تا برگیرد دستهای ناتوان مارا و ما را به لقای خودش سرفراز سازد،از او خواهیم در این شب عزیز که میگویند شب تقدیر یک سال جاری ماست ما را به غفلت و خاموشی در خواب فراموشی باقی نگذراد.ازو بخواهیم خود عزیز دانایش در این شب ها به ما فهم و عقل و درک دهد تا بلکه به اندازه اندکی هم که شده از این خوان نعمتش برچینیم و برای سال آتی خود ذخیره سازیم.
اگر به آدمی بگویند این سه شب را بیدار باش و تقدیر خود را رقم زن،و و معنای این جمله را با ذهن محدودش تا حدی دریابد آیا در این شب ها به خواب میرود؟!که تقدیر خود را به خواب بسپارد؟!هیهات
پس دعا کنیم که در این شب ها نه به خواب غفلت جسمانی،که به خواب خاموشی روحانی نیز نرویم
و دعا کنیم بر معاصی مان،که گویند در این شب ها به هر تمنای غفرانی که از سوز دل برخاسته باشد لبیک گفته میشود اما:
گویند کریم است و گنه می بخشد......گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم
و یکدیگر را نیز از دعای خیر فراموش نکنیم،که میگویند گاهی به سبب دعای خیرت برای دیگری(بدون غرض)دعای شخصی تو اوج میگیرد و در فراز میشود
مارا به دعا کاش فراموش نسازند
رندان سحر خیز که صاحب نفسانند
همین
خداحافظتان باد
پ.ن:من حالم خوبه یعنی خوب نیست ولی این متن رو (جز بیت هاش) در سلامت عقل نوشتم به جان خودم!
من کلا بسته به آب و هوا و اتفاقات روز تغییر جبهه میدم!(هواشناسی هم اینقدر تغییر موضع نمیده)
الان هم با اینکه در صرف صیغه فَضَّحتُ (همان افتضح یفتضح افتضاح سابق!)سر جلسه آزمون جامع اهتمام تامی داشتم ولی الان :دی ام کلی!(یکی از دوستان میگه آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب!)(و یکی دیگه اشاره میکنه که خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است!)(ولی :دی :دی است!)
راجع به آزمون جامع!تعداد غلطام کمه ولی نزده ها بیداد میکنن!و من به این نتیجه اخلاقی رسیدم که اگه بین دوتا گزینه شک کردم و یکی رو زدم پاکش نکنم و اون یکی رو بزنم!دقیقا تمام غلطای من(تمامش!!!!!)اینجوری بودن!و ما هم :دی :"> !یعنی درست رو زدم،شک کردم،پاکش کردم،و غلط رو زدم!
معلم شیمی مان هم که سر جلسه با ما شوخی اش گرفته بود،تست را مینویسم!
ما در علم سینتیک به دنبال ..... هستیم!
1)افزایش سرعت واکنش 2)کاهش سرعت واکنش 3)متوقف کردن واکنش 4)هر سه گزینه!
خداشاهده همین سوال بود!بدیهی است که میشه گزینه 4!ولی به علت بدیهی بودنش من شک کردم!و 4 درست نازنینم رو پاک کردم و زدم 1!:"(( من شیمی رو 95 میزدم(با یه نزده!)اما الان درصدم کلی اومد پائین!:"((:"(( )
صلوات!دیف رو هم با کلی نزده و سردرد ول کردم!هندسه هم با دو تا سوتی بزرگ رها کردم و الی آخر!(فکر کن عربی رو 100 نزدم!فک کن!!!سوتی در چه حد!؟بی سوادی تا چقدر؟!؟!؟:"( )
حالا هی من نمیخوام بهش فکر کنم!
برخیز و مخور غم جهان گذران می نوش(!!!)و دمی به شادمانی گذران!
اینجاست که شاعر میگه:(متاسفانه شاعر خودم هستم)
آنان که خدای تست و نکات شدند در درس همه به فوت و به آب شدند
ره زین شب تاریک ببردند برون تستی زدن و چو قند در آب شدند!
یعنی که تست زدن ما را از این شب تاریک(استعاره از کنکور)نجات میدهد!
پس ما هم میرویم برای نجات!:دی
این هم فال حافظیست برای کنکور!این صحنه رو تجسم کنید که جلوی غول کنکور زانو بزنی و این شعر رو خطاب بهش بخونی!!!:دی


البته جواب فالش کلا بی ربط میباشد!
پ.ن:الان سه روزه که دارم خفن میخرم که فردا با خیال راحت یه نصفه روز استراحت کنم!(البته استراحت که نه به اون معنا ولی واقعا استراحت روجی و موجب تفرج خاطر و تمدد اعصاب و حالی است اساسی در یک نصفه روز!
پ.ن1:باهاره جان رتبه یک و اینا!؟آقا یه دستی رو سر ما بکش!:دی
پ.ن2:من به خدا وخودم قول میدم واسه آزمون جامع بعدی بخونم!
پ.ن3:نه جدی اگه بفرمائید تست میارم میزنم!؟!؟!؟:دی

اخیرا دچار یه حس شبه پوچی شدم که برام عجیبه(چون این حس هیچ وقت اینطوری ظاهر نشده بود!)توضیح میدم!
مثلا در عین حالی که از درس خسته ام و واقعا نمیدونم چی بخونم(و در این جور مواقع فقط مشق فیزیک مونده که نفرت دارم!)هیچ کار دیگه ای جز درس خوندن به سرم نمیرسه!بعد از 30 دقیقه تو اینترنت بودن خسته میشم!و هوس میکنم برم تست ادبیات یا تحلیلی بزنم!(تنها دروس مورد علاقه در این سال!)
نمیدونم چرا وقتی کلی مشق فیزیک و شیمی و عربی دارم میرم تست اضافی از تحلیلی و دیف و ادبیات میزنم!نمیدونم!واقعا نمیدونم!و البته این رو میدونم که کارم اشتباهه ولی خداییش دست و دلم به فیزیک نمیره!(اون دوتای دیگه رو یه کاریش میکنم!)
یه روز تو مدرسه کفرم در میاد!واسه خنگیم ،واسه حماقت هام و واسه سوالایی که اشکال هیشکی دیگه نیست!(و جالب اینجاست که اشکال اونا هم اشکال من نیست!)و واسه کلی دلایل مزخرف و احمقانه دیگه!بعد تو سرویس و تو راه خونه به اون روزم فکر میکنم و اعصابم دوبل خورد میشه!یکی واسه اینکه اون دق دلی ها از دلم نمیرن!یکی هم به خاطر اینکه والد درونم سرکوفت میزنه که بچه ننه!اینا اهمیتی دارن که واسشون اعصاب خورد کنی!؟
من واقعا نمیدونم!یه به هم ریختگی درونی شدید که بی موقع دچارش کنم و کار اشتباهم هم اینه که میخوام از سرم وازش کنم!و بدتر میچسبه!(مثل اینکه تو برنامه ای که گیر کرده یا تو لوپ بینهایت رفته هی اینتر بزنی!خب اون دوباره اجرا میشه!کار درست برک زدنه ولی دکمه برکم کار نمیکنه!یا بهتر بگم نمیدونم کجاست و چطوری باید بزنمش!
الان باید برم واسه آزمون جامع بخونم!نمیدونم چی!نمیدونم از کجا شروع کنم!یاد مظ بخیر که تکنیک کاغذ سفید رو یاد داد(و خیلی چیزای دیگه!) ولی اون قدر ذهنم مشوش هست که باید یکی ازم بپرسه تا مرتب شه!(همون امتحان دادن!)تست نمیزنم چون گند میزنم و اعصابم خورد میشه!امتحانای مدرسه ام که دیره برای خودآژمایی(وقتی بین 5 تا 100 تو دیفت رو 70 زده باشی خورد و خاکشیر نمیشی؟!)تو خونه هم دوست ندارم ازم بپرسن!چون دوست ندارم خب!وقتی غلط جواب میدی(زیاد!)ازت ناامید میشن!(البته خدایا من کفر نعمت نمیکنم!حداقل تغییر مثبتشون(که من به خاطرش کلی شاکرم!)اینه که قیاس با بقیه رو گذاشتن کنار!)و من دوست ندارم ازم ناامید شن!
کلا چیزه ،ارررر،مممممم کـــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــک!(حتی اگه این جواب هم نداشته باشه یه خورده جس خوبی بهم داد!)
خدانگهدار!(بدرود!)
پ.ن:من احتمالا 100 سال یه بار برمیگردم
پ.ن2:طاعات عباداتتون قبول!ما رو هم دعا کنید!(در صورت شناختن نسبی یا کامل شما اینجانب نیز شما را دعا میکنم!)
پ.ن3:آخی اخیرا اینقدر خوابای باحالی میبینم که غصه ها و اعصاب خوردی های روز رو در شب یادم میره!خدا رو شکر!این هم نعمتی است!
پ.ن 4:و این 15 روز و تکالیف آن!(یه سوالی چطوری میشه که همه دبیرامون 15 روز رو 3 هفته حساب میکنن!؟)
پ.ن ها خودش یه آپ شد!
salam
az oonjaee ke man felan ba windose microsoftim moshkel peyda kardeam roy be in linuxe fedora avordam!!!hame chiz ali va programmable joz farsi kardane handwriting!!!
holole mahe ramazan ham mobarak bashe o enshalah in ye mah ba baghie mahamoon fargh konim,behtar shim ,va be mabood nazdiktar

khodafez
اینقدر هوا تغییرات آب و هوایی داره که نمیتونم سلامی به خنکای چیزی بکنم!خیلی دوست دارید مثل این مجری های بی نمک تلویزیون میگم که سلامی به گرمی این روزهای آخر این فصل گرم و زیبا!!!!
اصل آپ مال بلائی که تو این دو روزه اعصابم رو خورد کرده بود٬ ولی اولش خلاصه دو شنبه و سه شنبه!
*دو امتحان داری دوشنبه از ادبیات!(چقدر هم که تو با ادبی!)و یکیش از زبان فارسی است!درسی که کمیت تو به طور کلی در آن چلاق میباشد!!!!و فقط هم همان امتحان گرفته میشود تا هم پاهای کمیتت قلم شود و هم حالت گرفته شود که درسی را که عین آدم خواندی و عین آدم بلدی باید تا هفته بعد صبر کنی!!!!
*و چه حالی میدهد که برای یکبار هم که شده تو سر شیمی شاگرد چست و چابک باشی و از ۱۲ تا سوال کمتر از ۳۰ ثانیه به ۶ تا جواب دهی و غلط ۶می را درآری!(خداییش امیدواری ای است بزرگ به این کانای خرد!)
*و سه شنبه عصر چون به خانه آیی و وارد اندرون گردی٬این خیال ناگاه چون شبحی تیره و ظلام تو را در بر میفشارد که ای وای!!!!مشق فیزیک را از ص نپرسیدم!!!(چون ۱شنبه هم ص نگفته بود!!!)و عزا میگیری که روز ۵ شنبه ٬ص با تو و هم کلاسانت چه خواهد گفت و شنود!!!!که تو را حواس از این پرت تر نبود!؟القصه!تصمیم به فعالیت های جانبی که به سود تو و هم کلاسیانت تمام خواهد شد میگیری!تکلیف کلاسهای دیگر!و میژرسی و تکلیف پیش۴ را به دوستانت ابلاغ میکنی و التماس که خواهش میکنم انجام بدید تا بیکار نباشیم و دعوا نشویم برخی(مانند باهاره!)پایه و سنگ صبو و همدل و همراه!و خبر ابلاغ میشود(به زور!!!به ۳۵ نفر کلاس!!!)و تو تا شب درگیر دعوایی با دوستان(!!!!) سر اینکه آیا کار درستی بوده یا نه !عده ای به تو و وافقان تو میگیند که غلط کرده اید!عده ای میگویند چرا بیخودی شایعه سازی میکنی و دروغ میگی و نه اصلا و...!و تو کپل!ساعت ۱۱ شب ژیامی آید از سوی کسی!و آن پیام در جواب توست ای بدبخت!!!که ص در روز سه شنبه در جواب یکی از همکلاسانت گفته که اگه مشق نگفتم یعنی نگفتم!!!و تو که تازه اندکی آسوده شده ای با این خیال وهم آلوده ظلمانی مجددا روبرو میگردی که وای!!!من که بودم که تعیین تکلیف کردم!؟!؟!؟:!و حال حیوانات را بیاور تا حبوبات بارشان کنیم!!!و دوباره پیام ها هستند که میروند و میایند!که اینباره مضمونشان حل نکنید است!و همه به ظاهر راحت میشوند و میخوابند!جز تو(والبته دوستان غم خوار!)که تو داری میلرزی و بر دوراهی تصمیم انتخاب راه درست مانده ای و کم مانده که بزنی زیر گریه!!!و اینجاست که برادرت یک نکته مدیریتی را به تو میاموزد باشد که دفعه بعد پند گیری و دیوانه نگردی: « اگر اشتباهی کردی اصلا مهم نیست که بخواهی با همان جدیت برای آن ماسمالی کنی!گاهی ماسمالی نکردن بهتر قضیه را ماستمالی مینماید!!!!»
و در آخر هم سر زنگ فیزیک نه کسی تو را تحسین و نه توبیخ میکند!و تو میلرزی!!!!
همین!
خدانگهدار
پ.خ:بهاره جان عرض ارادت تام داریم حضورتان!!!!
پ.ن:تمام اون اعصاب خوردی های مدیریتی به قول اخوی مان به خاطر حس زیادی مسئولیت پذیریمان است!حالا هی به من بگویند تو مسئولیت نپذیر!که حتی اگه مسئولیتت را توپ انجام بدی بازهم یه بلایی سر خودت میاری!!!!
پ.ن۲:اون روز داشتم عکس های حلی نت رو نگاه میکردم (و عکس های ای سی ام رو!!!)چقدر جوون بودیم والا!:دی